شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد... سیاه مشقی چون شعر

تو پر از شهوت بوسه
تو پر از حس غروری
واسه این کویر تبدار
مثه چشمه بی حضوری

تن من داغی لوته
تن تو برف کوهستون
دست شرجیه خلیجه
روی سرمای زمستون

یه جزیره هستی در من
بر سرت جهانی جنگه
تو تفنگه سربازامون
یه ترانه جا فشنگه

مثه یه سکوی نفتی
پر تنهایی و تهدید
سر خون تو قرارداد
مافیای عشق و تردید

مثه اروند دل گرفتم
مثه تالابی که مرده
مثه آخرین غزالی
اما گرگی تورو خورده

نسلمون در انقراضه
ببر زخمی شمالی
آخر قصه همینیم
طعمه ی دسته شغالی

پری از حس یه بوسه
تو پاهام حس فراره
توی دستت پر زنجیر
واسه آخرین قراره

مثه دریاچه ی شوری
اشک تو درنای جونم
شورزار چشمای ما
میمیرم اگه بمونم

فکر بارون، تو و کوچه
فکر بارون، تو و سیگار
فکر بارون، تو و پرسه
فکر بارون،… خدانگهدار!

ترانه از مهدی اسماعیلی

نوشته شده توسط شعر در ساعت 0:13 | لینک  | 

به نام او


سیگار آخر کشت مارا توی بیداری

شاید کمی، شاید که نه،تو دوستم داری

با چه سفر رفتن درون پیچ و تاب تو

با اسب مرده، چرخهای بسته ی گاری

شاید کمی این حرفها از بچگی باشد

از اشتباهت در رحم،Condomنمیزاری

از اشتباهت استخوان و پوست می بندد

باهر تکان خودگلوی دوست می بندد

دشمن تر از یک دوستم در رختخوابی که

شبها به روی اسب وحشی، در اتاقی که

پوسترهایش با خودش در چشم تو گیر است

در گریه های کودکی، از سینه ات سیر است

در دستهایت قرص ها و بسته ی LD

شاید شود، اما ولی، این بوم را ریدی

دیدی درون گریه ام یک مرد می میرد

دیدم درون گریه ات آرام می گیرد

آن بچه ای که در تنت پیوستگی دارد

از بوس غمگینت که طعم خستگی دارد

آبستنی از حرفهای غرق خون من

شبها کنار گوشی ات، زنگ جنون من

شبها درون هق هقم، تاصبح بیداری

شبها فقط، شبها فقط تو دوستم داری


نوشته شده توسط شعر در ساعت 19:57 | لینک  | 

به نام او

 من با دهان بسته همیشه       فریاد میزنم

"براهنی"

نطق پیش از دستور

از گفتن و غرغر کردن درباره ی فوتبال بدم می آید، ولی دیروز دلم برای علی کریمی شکست، سعی بی نتیجه اش منو یاد فرهاد انداخت، عصیانش یاد آل پاچینوی بعدازظهرسگی،تنهاییش یاد کرگدن خسته، شکستش یاد زیدان۲۰۰۶و همه چیزش یاد مارادونای فینال سال ۱۹۹۰!

اخلاق توپ به بیرون زدن نیست، اخلاق خنده های مصنوعی و خوش زبانی نیست، اخلاق ریاکاری و سر بزیری جلوی سرداران نیست، اخلاق، عصیانی است که این شماره هشت خجالتی دارد.

ali karimi iran

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما

تو با چراغهایت می آمدی

"فروغ"

 

از هرچه بگذریم، سخن شعر خوشتر است...

اول شعری از سید عزیزمان برای نشئگیمان!

 

در خواب رفت و محو شد انسان ساعتی

باید فرار کرد  ولی به ... چه قیمتی؟!

شاعر نگاه کرد به کل گذشته اش

یک دفتر سپید... ویک مرد خط خطی

سلولهای هی سرطانی هی شکست

یک انتظار زرد! ... و یک عشق لعنتی

شاعر رسیده بود به عشقش همیشه سخت

از دست داده بود خودش را براحتی

تمرین عشقبازی با زن نموده بود

هرشب جلوی آینه مرد خجالتی!

آغاز زرد، رفتن مشکی، زن سپید

چشمان قهوه ای ... و پایان صورتی

زن با خودش به صحبت بودن دچار شد

و خودکشی شد از خودش آن مرد غیرتی

و قلبهایشان زدو گفتند عاشقند

و منفجر شدند دوتا بمب ساعتی!

"سید مهدی موسوی ـ فرشته ها خودکشی کردند."

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آه

تو یک کپی هستی

از تمام شکلات هایی

که تا حالا خورده ام

"ریچارد براتیگان"

 

و بعد شعری از خودم تا نشئگی از سرتان بپرد و خطرناک نشود!

 

 از گوش چرک زده، باصدای تو

از شعر شکسته شده،زیر پای تو

ازکرم خاکیه،توی تخت من

تا کرم  شهریه، توی جای تو

از، ازهای دوباره و چندباره شده

تا، تا تو شده های پاره پاره شده

از حرف آخرت  باز"گریه ام گرفت"

تا رخت خواب یک هرزه ی خرفت

چندشنبه ی بدون تو، در هوا شدن

خون قی کردن از صداو، ندا شدن

در سر رسید کهنه ایی هی ورق زدن

شبها کنار سگی، تنها عرق زدن

یک گیجی شکسته شده، با خیال تو

سیگار روشن و فکرٍ ، محال تو

از ردپای تو در ذهن،هی تلوتلو

آواز و کوچه و مردی:"آهای دلو...

دادم ،که داده های دلم، کرم خورده است

از باغهای قلب تو، یک سیب برده است

یک کرم سیب زده، زیر زبان من

یک بوسه ی دهان زده، در دهان من

یعنی که شات!- فقط، بوسه ام بده

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 "مهدی اسماعیلی"

 

با عرض پوزش بابت طولانی شدن این پست.

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 22:45 | لینک  | 

فراخوانی برای عشق       

  

پیشنهاد یک دوست مبنی بر «انتشار مجموعه های الکترونیک منتخب آثار غزل پست مدرن» یکی از معدود پیشنهادات خوب و غیرجنسی بود که در این چند ماه به من شده است. رسیدن دانلود کتاب «آموزش وزن به زبان ساده» و همچنین «خانه ای که وسط اتوبان است» در زمان کوتاهی به مرز 6700 و 4500، بدون هیچ تبلیغ گسترده و تنها با تکیه به خبررسانی مخاطبین آگاه، مرا در عملی کردن این پیشنهاد مصمم تر کرد.

حدودا 4 سال قبل بود که اولین جشنواره ی غزل پست مدرن توسط «رضا صحرایی» و با یاری «حامد داراب» برگزار شد و آثار راه یافته به مرحله ی نهایی (با داوری سرکار خانم اختصاری و سرکار خانم زنده دل) در مجموعه ای تحت عنوان «گریه روی شانه ی تخم مرغ» جمع آوری شدند. این کتاب به سرعت نایاب شد و نسخه ی PDF آن در اینترنت چند هزار بار دانلود گردید. استقبال خوب از این مجموعه نشانگر نیاز به جمع آوری کتاب های مشابه (مخصوصا با گسترش این جریان در سال های اخیر) بود.

از همین امروز تا انتهای دی ماه اشعاری از خود و دیگران را که قابل قرار گرفتن در ژانر «غزل پست مدرن» هستند به صورت فایل word به آدرس postmodern14@gmail.com ایمیل کنید. آثار جمع آوری شده که از حداقل های مورد نظر بنده برخوردار باشند در این مجموعه به چاپ خواهند رسید. لطفا حداقل 2 و حداکثر 10 اثر از خودتان یا شاعر مدّ نظرتان را ارسال کنید.

 

چند نکته ی خیلی مهم:

1- اشعار حتما به صورت فایل word بوده و attach شوند

2- زیر هر شعر، اسم شاعر (مثلا اسم خودتان) را بنویسید

3- در صورتی که تا دو روز به ایمیل شما پاسخ داده نشد یعنی نرسیده است!!

4- شعر فرستاده شده توسط شما می تواند حتی از شاعران قدیمی مثل مولانا باشد!!

5- آثار تا انتهای دی ماه جمع آوری شده و در اواخر بهمن ماه منتشر خواهند گردید

6- دوستی یا دشمنی بنده با شاعران، هیچ تاثیری بر روی انتخاب آثار نخواهد داشت. پس بی هیچ پیش فرض و نگرانی آثار شاعران محبوبتان را برای ما بفرستید. فکر می کنم در این سال ها، در تمام داوری ها و انتخاب هایم بی طرفی خودم را اثبات کرده ام.

 

و مهم ترین نکته: خبر این پست و این مجموعه را در جلساتتان بگویید. در وبلاگتان لینک بدهید. در فیس بوک و پلاس و... شیر کنید. برای دوستانتان اس ام اس کنید. چون می خواهم این مجموعه کامل ترین کتاب در این زمینه باشد و برای سال ها علاقمندان و اساتید ادبیات به عنوان رفرنسی معتبر به آن مراجعه کنند. این مجموعه هیچ سود مادّی یا معنوی برای من و شما نخواهد داشت اما وظیفه ای است که در مقابل ادبیات معاصر و آیندگان داریم.

از همین امروز منتظر «غزل پست مدرن»های شما هستیم...

۱۳٩٠/٩/۱٠ - سید مهدی موسوی        

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 17:43 | لینک  | 

به نام او

 

خورده های دل شکسته ام است

          سنگ هایی که در من

درد می شود

معدنی از درد را

معدنچی استخراج کرده

و تکه های دردش را

از کودکش دفع می کند

" تقدیم به تمام بیماران صبور کلیوی"

 

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 17:32 | لینک  | 

   به نام او

 

"فقط چون که

مردم فکرت را دوست دارند

معنایش این نیست

که مجبور باشند

بدن ات را هم دوست بدارند"

( ریچارد براتیگان )

*******************

و اما، چیزی چون شعر...

 

با شکست ها، شکسته ام کردند

با عمل ها، که بسته ام کردند

مثل سوراخ کف جاده

فحش خوردم،که دسته ام کردند

 

یک تخیل، که سرختر می شد

مثل مرغی که با خودش تنهاست

مثل تخمی که وحشتش، تابه ست

آرزویش حکومت زنهاست

 

پوستین نازک تخمم

با فشاری شکسته تر می شد

روغن از داغیه دلم می سوخت

کودکی، گرسنه تر می شد

 

آخرین تخمدان و این تخمک

خسته از جنگ های اسپرمی

روی یک صندلی، ته سالن

"هی، دختر، اولین ترمی"؟

 

زخم معده تا، گلو سوزاند

چرخ ماشین درون یک چاله

آرمانم، درون کیفم بود

"بی خیالش، یه امشبو حاله"

 Image Detail

سرخ می شد درون چشم مرد

آرمان و، ... آرزوهایش

تخم مرغی که خوب میدانست

جای داغی، نهاده شد پایش

 

جز و جیزِ سرخ کردن ها

تند تند، نفس نفس میزد

مثل مرده، ولو ته قبری

لاش خور را، چگونه پس میزد؟

 

آتشِ زیرِ تابه بالاتر

بوی گندی اتاق را پر کرد

آرمانِ ته گرفته اش دیگر

جاده ی سقوط را سر کرد

 

نیمرو شبیهِ یک "چیز" است

سوخت و، ... خاکستری مانده

بعد آن همه جلیز و بیلیز

از جماع/ت، بستری مانده

 

کیسه زباله هم امن است

جای خوبیست برای نادانی

کودکِ گرسنه ی اول

حاصل از یک، تلاشِ آرمانی

 

"مهدی اسماعیلی"

*پ.ن. هر عکسی که میخواستم برای این پست بزارم فیلتر بود.دیگه شورشو درآوردن

پ.ن.۲. حالم از بعضی چیزا و کسا بهم میخوره.تقصیره من نیست.تقصیره حالمه.

پ.ن.۳. کاش میشد ولی عمرا

 پ.ن.۴. برای پست این پست! دهنم سرویس شد.اینترنت هم دیگه شرفشو فروخته

پ.ن.۵. سلام

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 21:38 | لینک  | 

به نام او

"بر میدان اصلی شهرشلاقت بزنم
تا مجلات عکس هر دومان رادر صفحه اول چاپ کنند
و ان ها که نمی دانند،بدانند که معشوق من تویی
از تجربه ی عشق پشت پرده
از بازی نقش های کلاسیک خسته شدم
می خواهم صحنه تئاتر را بالا ببرم
نمایشنامه را پاره کنم
کارگردان را بکشم
ومقابل همه ی مردم اعلام کنم
که من عاشق معاصرم
و به رغم کراهت این قرن معشوق من تویی
می خواهم مجلات اعتراف کنند
که من بزرگترین انارشیست قرنم
این بهترین فرصت است
که با تو در یک عکس باشم
تا عاشقان صفحه های جنایی-عشقی بخوانند
که معشوق من تویی..."

*نزار قبانی*

Image Detail

 *****************************************

"ازمه،براستی سروکار تو با مردی خواب آلوده افتاده است، مردی که همیشه بخت آن را دارد که باز انسانی بشود که قوا...ق...و...ا...ی...ذ...ه...نی...اش همه سالم مانده است"

    *جی.دی. سلینجر*

*****************************************

با عرض پوزش از دکتر موسوی که درسهایش را فقط خواندم ولی بکار نبردم!

تقدیم به تمام موشهای آزمایشگاهیه سگ جان!!!

مثل یک موش، درون شیشه

                 یک محیطم، شده ام ویروسی

درمیان دست تو،وا رفتم

                 زیرگوشم: " زوده زود  میپوسی"

 

پرم از جای سرنگ و سوزن

                 دارم از حرف دلت میسوزم

شانس من بود، چرا موشم من

               که فقط، چشم بتو می دوزم

 

دم من، تاب شدم در دستت

             مثل آونگ، که خوابت می کرد

گربه ی بی پدر همسایه

           بعد هر سکس، جوابت می کرد

 

می کنی پرت درون ظرفم

          میزنی زنگ، به مرد بعدی

این اتاق دور سرم می پیچد

          ولی ارضا نشدی، دلسردی

 

با دو انگشت فشارم دادی

         چشمت از زور فشار، خون می شد

کمرم تیر کشید تا گردن

         تیره ی من، که مجنون می شد

 

خودخوری کرد درون جیغم

              مثل یک موش، که درکم کردی

بعد هر عشق، درون جیغت

             دیر فهمید، که ترکم کردی

 

دیر فهمید، ولی   فهمیدی

           خون تو، پر شده از ویروسش

بعد پس لرزه ی هر زلزله اش

            جای امنی ست، فشار بوسش

 

مثل یک موش، درون شیشه

              کبدم، پرشده از ویروسی

شاید این کاشف دردت باشد

             یاکه تو، مثل خودم می پوسی

 

چشم تو زل زده بر چشمانم

            فنر مبل، که هی در می رفت

"زندگی بالا و پایین داره"

           "خفه شو"، حوصله ات سر می رفت

 

داخل بحث، "فروید"م کردی

             تو ولی، باز خودت می ماندی

لذت فلسفه از من قی شد

             نقشه ی چشم مرا، می خواندی

 

دست ردت، که از فلسفه ها

               لذتش را به خیابان بردی

نقشه هایم،برایت کم بود

             قسم چشم کرا می خوردی

 

طرح ادرار کسی بر دیوار

              گربه ایی، فلسفه اش را می کاشت

زیرخاکی، که مدفونم کرد

             پشت من هم، صفحه اش را می ذاشت

 

مثل یک موش، که کنج شیشه

            توی خود، از ورمت می میرد

مثل یک مرد گناه آلوده

            کز شده، در حرمت می میرد

 

********************************

"... مگر نشنیدی که وقتی سمندری به نزدیک بط رفت بمهمانی و فصل پاییز بود.سمندر را بغایت سرد بود، بط از حال وی خبر نمی داشت، شرح لذت آب سرد می دادو آب حوضه در زمستان، سمندر طیره گشت و بط را برنجانید و گفت که اگر نه آنستی که در خانه ی تو مهمانم و از اتباع تو اندیشه می کنم ترا زنده نگذاشتمی و از پیش بط برفت.اکنون تو نمیدانی که چون با نااهل سخن گویی سیلی خوری و سخنی که فهم نکنند بر کفر و دیگر چیزها حمل کنند و هزار چیز ازینجا تولد کند.مر شیخ را گفتم."

   *شهاب الدین سهروردی__رساله فی حاله الطفولیه*

 

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 1:18 | لینک  | 

به نام او

 

"مینویسم

تا زنی را که دوست دارم

از شهر بی شعر

شهر بی عشق

شهر اندوه و افسردگی

                              رها کنم

مینویسم تا از او ابری نمبار بسازم"

(نزار قبانی)

 Image Detail

 و شعر شکسته ی من:

قسم به بوق و، ترافیک گاندی

درون BRT، فقط تو می ماندی

"میگه پر از سیبه" تمام بالا شهر

هبوط میکردیم، سقوطمان بهتر

میان جمعیت، اعوذک یا ناس

به غرب پیوستی، درون تهران پارس

به خط خود رفتست، زچشم من شادی

نمیرسیم آخر، کجاست  آزادی؟

حوای هرجایی، تمام قدش دام

فرار میکردم، به میدون اعدام

تمام راه قلبت، شکست از دوری

پیاده میراندی، به سمت جمهوری

پیاده میراندی، تمام غم بر دوش

به چشم تو زل زد، کسی به میدان شوش

درون چشمانت، هبوط بیهودست

میانمان اما، رقیبه پر دود است

به شهر نفرینی، به شهر پر دودت

که حجم ششهایم، به شعر آلودست

بیا که برگردیم، به شهر من،تو، یاس

که شرق آغازست، مسیر تهران پارس

 *************************

 "دنیا که مارو به چیز خودش نمیگیره کمه"؟

 

هدهد و جغدان

"...حالی چشم برهم نهادو گفت: اینک من نیز به درجه شما رسیدم و کور گشتم.چون حال بدین نمط دیدند از ضرب ایلام ممتنع گشتند.هدهد بدانست که در میان بومان قضیهء افشاء سر ربوبیت کفر است و افشاء سر قد معصیت و اعلان سر کفر مطرودست.تا وقت رحلت بهزار محنت کوری مزور میکرد و میگفت:

بارها گفته ام که فاش کنم

هرچه اندر زمانه اسرار است

لیکن از زخم تیغ بی خبران

بلبلم بر تهاده مسمار است ..."

( شیخ مقتول شهاب الدین سهروردی)

 

*****************************

"هیچگاه زمستان ماندنی نیست

حتی اگر تمام شبها یلدا باشد"

 

هر بار که فیل تر میشوی ...

با اجازه ایشان غزل مثنوی قدیمی از دکتر موسوی که هرچه میخوانم باز اشک تازه میریزم

 

دارم به گریه می كنم و گریه می كنم

از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می كنم...

تو نیستی! شبیه كلیدی بدون قصر

پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر»

من ، سردی نبودن دستی كه هیچ وقت...

شب ، تاكسی ، صدای «مهستی» كه هیچ وقت...

«به من نگا كن واسه‌ی یه لحظه / نگات به صد تا آسمون می ارزه»

باران به شیشه می زند از چشم های من

حتی نمی رسد به خودم هم صدای من

باران ، صدای هق هق مردی كه داشتی

كه جا گذاشتیش ، «مرا» جا گذاشتی!

از پشت شیشه رد شدن چند خط ّ كج

باران ، صدای گریه ی یك خانه در كرج

«تو خاموشی ، خونه خاموشه / شب آشفته ، گل فراموشه»

در خواب های كوچك تو دیر كرده ام

از تارهای حنجره ات گیر كرده ام

دارم شبیه یك حشره گریه می كند

بر روی تخت یك نفره گریه می كند

یك عنكبوت سیر ته خواب های زن

كه زل زده به مردمك چشم های من

«اون نگاه گرم تو یادم نمی ره / بوسه‌ی بی شرم تو یادم نمی ره»

از روزهای مَردُم و مردم شبت شدن

در كوچه های خلوت ، لب بر لبت شدن

از یك مسیح گمشده روی صلیب من

از دست های كوچك تو ، توی جیب من

از من كه بی تو هیچ زمانی و هیچ جا...

از یك قطار پُست شده سمت ناكجا!

«هر چی آرزوی خوبه مال تو / هرچی كه خاطره داریم مال من»

یك كیسه ی زباله به من قرص خورده است

یك تیغ نصفه داخل حمّام مرده است!

بوی جنازه در تن من می دهد كسی

دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی

زل می زنم به آینه ی بد قیافه ام

خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام

«اگه حتي بين ما / فاصله یك نفسه / نفس منو بگیر

                                                    نفس منو بگیر...»

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 16:35 | لینک  | 

 

"من اگر میخندم، تنها به اجبار عکاس است"

 

تنها به دیوار زل بزنی، به چشم بیگ آل که از حدقه ی عکس بیرون زده، خیره به تو نگاه میکند.

خسته به مونیتور زل بزنی، به چراغهای روشنی که روی مسنجر آویزان است و تو تنها به حماقتی اشک میریزی که آنها براو مشتاقند...

میان انبوه ستاره های روشن، فقط یک ستاره سهیل میشود... ستاره سهیل روشن بود.

و من که دلیل غمهایم را نمیخواستم بدانم، به گردن او انداختم سوالهایم را..."چرا تو غمگینی"؟

این چند بیت کج و ماوج، تقدیم به فاطمه اختصاری...

"دوباره سیب بچین حوا،... من خسته ام، بگذار ازین جا هم بیرونمان کنند".

به اختصاری گفت،چقدر غمگینی
تمام شعرش شد، سکوت سنگینی
به بیت غمناکی که از قلم سر زد
تمام شعر تو، به قلب کی در زد؟
به قلب کی در شد، ولی دری بسته
به اختصاری گفت، عزیز هم خسته!
سکوت شد آغاز، سکوت یک باتوم
که توبه شد از زخم، که خسته ام، مردم!
سکوت تو درمن، تو که همین جایی
سکوت قندی در ، درون یک چایی
سقوط من از غم، به قعر تاریکی
سکون تو در غم، شعاع باریکی
که نوراین چاه است، صدای نمناکی
به اختصاری گفت، چرا تو غمناکی؟

 

"تمام مزرعه را مترسک ها خوردند، بیچاره کلاغها که زیر بار تهمت سیاه شدند".

 

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 10:55 | لینک  | 

او

"تو از نمایش حرف میزنی، اما من شاعرم،و به گردابی درافتادم که جز با شعر از آن رها نمی شوم.شعر غایت هستی من است،اگر نه تو را به خدا بگو ببینم چه باید کرد با عشقی که چون هوا ما را در میان گرفته؟و رازهایی که چون آتش مارا میسوزاند، و جهان که بیرحمانه بر ما ستم میکند؟"

* گدا* نجیب محفوظ*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همیشه تقلید کار میمون نیست،همیشه مسخره نیست،تقلید از چیزهای خوب،لااقل بد نیست!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماشه را کشیدم

حیف

دیگر دیر شده

تازه عاشقت شدم

*

گلوله

کبوتر تبدار

خشم آتشین باروت

*

دلم در انگشتم بند می شود

و ماشه

دلبند

تو

بند بند

*

هیچ خطی راه نداد

تا گلوله

کبوتر نامه رسان شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"اگر فریاد نمی کشم تنها ازین روست که چیزی نیست تا صدایم را باز گرداند"

* گدا* نجیب محفوظ*

 

نوشته شده توسط شعر در ساعت 21:3 | لینک