شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد... سیاه مشقی چون شعر

 

سالهاست

راه خانه ام را مه گرفته

چراغی نیست

هر سو که چشم میکشم

بیابانِ سپیدی ست

 

پشت در پشت من

جنگل نشین بودند

پدرانم عاشق سبزینه چشمان میشدند

و مادرانم دل به دلهای دریایی میسپردند

سالهاست

راهِ خانه پیدا نیست

شورِزاری مانده

من

و کویر و ریگ

شوری و شومی اشک

شوری بخت است

شورزار

عشق چه میداند چیست

بخششی نیست

زمین

عشقش را

سبز میکند

و نفرتش را

چشم پر اندوهِ پیرمردی میداند

که میان توفان شنی

راه خانه اش را گم کرده...

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 21:30 | لینک  | 

 

 

چشمانت

سگی هار است

و من

مامورِ معذور شهرداری

 

 

"مهدی"

نوشته شده توسط مهدی در ساعت 21:33 | لینک  |